حدود چهار پنج سال قبل بود که این خبر را برای اولین بار دیدم و اون موقع دبیر بخش اینترنت روزنامه ا
نتخاب بودم و همین که خبر را برای ترجمه آماده کردم، همه انگشت به دهان باقی مانده بودند.
اما حالا بعد از گذشت چند سال که عدم موفقیت اون تایید شده، خیال همه مردها راحت شد!
تصور کنید... مردها باردار میشدند و اونوقت بهشت هم زیر پای مادرها بود هم پدرها! اما اینجوری نشد. ظاهرا این مادرها با همه فرق میکنند چون اون مرد چینی که قصد باردار شدن به صورت مصنوعی کره بود هم نتونست طاقت بیاره و بعد از شش ماه به گفته خودش، میدان را ترک کرد.
آقای Lee گفته بود که بعد از پذیرفتن شکست، اولین کاری که کرد این بود که سر خاک مادرش رفت و از او به خاطر ۲۷۰ روز میزبانی بی منت خودش تشکر کرد.
حواستون باشه که اگر مادرتون زندست، قدرشو بدونید و اگر هم که به رحمت خدا رفته...براش خیرات بدید و فاتحه بخونید چون این چینی ها که تقریبا تمام بازارها رو به دست خودشون گرفتن و از پس همه کاری بر اومدند توی این یکی موندند!
عجب دور و زمونه اي شده!
اين همه فرصت شغلي...اين همه دوست خوب كه از جون كندن من خسته شدن و ميخوان منو هر جوري كه شده خوشبخت و مالك زمان و حرفه خودم كنند!اونوقت يكسري آدما زود خسته ميشند و زورشون يا به قلمشون ميرسه كه بشکننش يا اينكه گزينه حذف وبلاگ رو انتخاب ميكنند و ميگن ديگه نمي نويسند...شايد هم اينكه ديگه روز نامه نميخونند و...
حالا مطلب جدید و بخونید تا مطمئن بشید که چه دوستای خوبی دارم من.
اين دوستاي خير خواه من ميپرسند: تا كي ميخواي بنويسي؟ تا كي ميخواي تور ببري و راهنماي خارجي ها باشي؟ توانايي هاي تو اينجوري بلا استفاده ميمونه و متاسفانه از وقتش كه بگذره... ديگه ما كه ميتونيم كمكت كنيم اينجا نيستيم.
وقتي كه به زمان سنج مكالمه موبايلم نيم نگاهي ميندازم، دقيقا 34 دقيقه است كه توسط يه دوست محترم دارم ارشاد ميشم. گوشم درد گرفته و طرف ول كن نيست. تلفن خونه زنگ ميزنه...نميتونم جواب بدم! كلاسم قراره 10 دقيقه ديگه شروع بشه...طرف هنوز بي خيال نشده و گير داده كه ميتونه آيندمو عوض كنه!
- حالا اين كاري كه ميگي، چقدر در آمد داره؟
- بستگي به خودت داره....از هفته اي 250 دلار تا 15 هزار تا
- چه كاري هست؟ روز نامه نگاري كه نميتونه باشه...كار توريسم هم همچين در آمدي نداره. ميشه بيشتر توضيح بدي؟
- نه! اگه خواستي بيا دفتر، اونجا صحبت ميكنيم!
- آدرس كجاست؟
- بيا ميدان سرو سعادت آباد، ميام دنبالت
رفتم و اومد دنبالم، وارد يه ساختمون شديم كه اصلا هيچ شباهتي به محل كار نداشت. سوار آسانسور شديم و رفتيم طبقه چهارم. قبل از اينكه بخواهيم وارد بشيم به من گفت اينجا بايد كفشامونو در بياريم.
باز هم براي خودم توجيه كردم كه شايد جايي مذهبي است و بايد اصول رو رعايت كنيم. وارد شديم و سريع داخل يه اتاق رفتيم. لبخند شيطنت آميزي روي لب دوستم نشست و براي اينكه شك نكنم،گفت: اميدوارم با اينكار از شر بد قولي هاي مطبوعاتي ها راحت بشي و خودت به جايي برسي كه صاحب نشريه بشي!
داشت همين جوري واسه خودش خيال بافي مي كرد كه ديدم سه نفر يك دفعه وارد اتاق شدند و كلي سي دي و كاغذ زير بغلشونه.
حدسم از همون اول هم درست بود...دوستان ميخواستند پرزنتم كنند و شيوه پولدار شدن با بازاريابي شبكه اي رو آموزش بدند. حرفاشونم مثل جاهاي ديگه بود و چيز جديدي نداشت...تا كي ميخواي بنويسي و پولتو بخورند؟ تا كي ميتوني از فكرت استفاده كني؟ نميخواي مدير باشي؟ نمي خواي وقتت مال خودت باشه؟ نميخواي هر كاري كه تا حالا نتونستي به خاطر بي پولي انجام بدي، پيش ببري؟ و هزار تا از اين حرفاي ديگه. گفت و گفت و گفت و دوستاش هم با تكان دادن سرشون، حرفاي اونو تاييد كردند بعد پرسيد: كي خريد ميكنيد؟
- به اميد خدا در روز قيامت!
- اي بابا! چرا؟
- چون اگه ميخواستم اينجوري پولدار بشم، عقلم كم نبود برم دوازده سال درس بخونم ديپلم بگيرم، چهار سال درس بخونم، برم ليسانس بگيرم و آخرش بيام به جاي انجام كار تخصصي بشم بازار ياب شبكه اي!
- عزيزم فكر ميكني ما مدركمون چيه؟
- نميدونم.
- من فوق ليسانس علوم اجتماعي دارم، آقا رضا دانشجوي دندان پزشكي هستند، آقا داوود وكيل هستند، اما همه براي ساخت آينده بهتر قصد فعاليت در اين شبكه را دارند.
- خوش به حالتون اما من از وضعيت فعلي راضي ام. به نظر شما چكار كنم؟
سرشونو انداختند پائين و هيچي نگفتند.اما واقعا دلم سوخت به حال اين ساده لوحاني كه به ادعاي خودشون يكي براي فعاليت تمام وقت از ادامه تحصيل در دانشگاه تهران انصراف داده بود و ديگري كه وكيل بود ترجيح داده بود اينكاره بشه و اون دانشجوي دندانپزشكي كه زمان قبوليش حتما خانوادش خيلي خوشحال بودند و حالا بدون اطلاع آنها ترك تحصيل كرده و ميخواد آينده بهتري واسه خودش بسازه. چقدر آدمهاي دلسوز توي جامعه ما زيادند و هيچكس دوستشون نداره!
نميدونم، اسم اين آدما رو چي ميشه گذاشت؟
تروريست اقتصادي يا مهاجمين فرهنگي كه بيكاري رو ترويج ميدند و ادعاي محبت هم به آدما ميكنند ؟
واقعا واژه و ادبيات در مقابل آنها كم مياره! فكر ميكنم تازه الآن جواب سوژه انشا دوران دبستان رو پيدا كردم كه ميپرسيدند علم بهتر است يا ثروت و با جرات ميگم كه علم به خودي خود اگر به روز باشه، مطمئنا ثروت هم در بر خواهد داشت!