تبليغاتX
یادمان
یادها و خاطره ها!

سلام،

 

 بعد از شش هفت ماه دوباره آمدم تا از يادها نروم.

 

آمدم تا ازيك پند مذهبي براي شما دوستان خوبم بگويم كه به محض ديدنش، تا اعماق وجودم نفوذ كرد.

 

حدود هشت ماه پيش براي همراهي تور آلماني به مرز ميرجاوه رفته بودم و روي ديوار گمرك

 

 آنجا نوشته بود:              

 

هنگام اذان، طواف خانه خدا هم تعطيل است. كار و جلسه شما چطور؟

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 1:36  توسط سید امید عرب  | 

                         

سلام دوستان

بعد از این همه وقت باز آمدم، باز آمدم...چه آمدنی، آن هم با یک نی نی به نام "نگار سادات" که خواب من و مامانش را گرفته اما وقتی می خنده، انگار دنیا رو بهمون دادند. خدا وکیلی اگر قبل از داشتن این دختر، کسی منو از خواب بیدار می کرد، دور از جون مثل سگ می شدم و تا به یه چیزی گیر بیخود نمی دادم آروم نمی شدم...اما حالا... اما حالا ! ساعت دو، سه، چهار صبح پا میشه باید کهنشو عوض کنیم، بنده خدا مادرش هی باید شیر بده و تازه اون موقع شروع می کنه به خندیدن و باید باهاش بخندیم و شوخی کنیم.

اما از همین جا باید از ۹/۹۹ درصد دوستان انتقاد کنم و از جواد منتظری و خانواده اش تشکر که توی مشهد مقدس ما رو یاد کردند. علی بلند نظر و همسر محترمشون، آ.مختاری و م. ذوالفقار هم از دیگر دوستان خوب ما هستند که به ما سر زدند.

لازم به ذکر است که تا به حال هیچ یک، هیچ یک از دوستان دانشگاهی ما به خونمون نیومدند!

دوستان یادتون باشه که خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی بی معرفت هستید.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12:49  توسط سید امید عرب  | 

با سلام،                                               سید امید عرب

چندی قبل یک مطلب کاملا احمقانه روی وبلاگم گذاشته بودم و به دلیل درگیری کاری نتوانستم آنرا از روی صفحه وبلاگم بردارم. راستش این چند وقت تمام فکر و ذهنم این بود که ریشه تمسخر قومیت های مختلف از بین برود و به همین منظور تصمیم گرفتم اول از خودم شروع کنم. از تمامی دوستان و خوانندگان وبلاگم تقاضا دارم رویه تمسخر اقوام محترم کشور عزیزمان را متوقف کرده و قدم در جاده اتحاد ملی بگذارند.

بدین وسیله از تمامی کسانی هم که مطلب بنده را مطالعه کرده و دلخور شده بودند طلب عفو و بخشش می کنم. امید است در آینده یی نه چندان دور، اشتباه مذکور را با خدمت به کشور عزیزم جبران نمایم.

                                                                                    و من الله التوفیق

                                                                            سید امید عرب (موسوی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 11:44  توسط سید امید عرب  | 

فرزندم سلام!

 ما اينجا حالمان خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايت مينويسد. بهش گفتم که اين فرزند ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.
وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميوفته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم.
خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.
آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد .
فرزند جان، ‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.
پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800 ، ‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.

ببخشيد معطل شدي. جعفر خان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.

ديروز خواهرت را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.

اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.

همين ديگه .. خبر جديدي نيست.

قربانت .. مادرت.

راستي : فرزند جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم… .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 11:24  توسط سید امید عرب  |